خانه وبلاگ
ايميل من
نویسنده وبلاگ
موزیک وبلاگم
سایت 30نا
دوستای عزیزم
وبلاگ قبلی من
تلگراف های من برای خدا
جلال
حمید
زهره
ساناز
سمیرا
سوگل
سهیل
سیاوش شهزاد
شکیبا
رضا
علیرضا
فائزه
گیتی
میثم
هدیه
هاجر
هانیه
هیوا
آرشیو وبلاگ بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
دی ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
یاهو
نمی دونم چرا انقدر از صحبت کردن با آقای "س" طفره می رم امروز ... می دونم که دوست داره بیاد راجع به چیزی که یک هفته است روی مخشه صحبت کنه، اما همین که از دوربین ها می بینم داره میاد بالا، از اتاق می پرم بیرون و به هر بهانه ای سنگر رو خالی می کنم ... البته اکثر این بهانه ها به ریختن چای ختم شد ...! یعنی من امروز در حد انفجار چای خوردم، فکر کنم تا پس فردا هم خوابم نبره ...
البته که خیلی حس فیمینیستی توی من زنده نیست، اما کاری که با خانومش کرده، جزء مواردیه که توی ذهن من یک خط قرمز دورش کشیده شده و همچین آدمی مُهر مردودی روش خورده ...
کار کردن توی محیطی که نود و نه درصدش! آقا هستند، خیلی حسن ها داره ... به نظر من همکار خانوم داشتن، با سوهان روح داشتن برابری می کنه! نمی دونم این هم جزء حسن هاشه یا ایراداش، اما منو بی نهایت از جنس مذکر، خصوصن متاهلینشون منزجر (؟؟؟
) کرده ...
حالا هی به خودم می گم خیلی بی شعوری بهناز، شاید یک روز تو هم احتیاج داشته باشی با کسی درد دل کنی ... اما بلافاصله یاد خانومش می افتم و می گم حقشه، بذار یک کم زجر بکشه، براش لازمه ...!!!
یو ها ها ها ...
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸ -
یاهو
آقای "ت" طبق معمول خارج از ایران به سر می بره و من موندم و یک عالمه کار ... قبل از رفتنش طبق یک جریانی قرار بود چکی که منتظرش بودیم رو بذارم گاو صندوق تا وقتی برگشت، نقدش کنه ... بعد از کلی روز انتظار واسه رسیدن چک فوق الذکر!!! (تازه عربی هم بلتم بنویسم!)در حین گرفتن چک بودم که بابای آقای "ت" که معمولن در نبودش میاد سر می زنه، سر رسید ... چشمش که به رقم چک افتاد، یک لحظه هم معطل نکرد، گفت: علی بیا اینو بریز توی حساب مشترک ... هر چی بالا و پائین رفتم که این کار رو نکنه، نشد ... خلاصه که گفتم جهنم و چک رو شبیه وقتهایی که مراقب، برگه امتحان رو توی ثانیه های آخر از زیر دست آدم می کشه، تحویل علی دادم ...
حدود نیم ساعتی گذشت و داشتم با خودم کلنجار می رفتم که چه جوری به آقای "ت" خبر بدم، که علی وارد اتاق شد و چک رو گذاشت روی میز ... چند ثانیه اول رو به چک خیره شدم، بقیه اش رو به علی ... گفتم: چی شد؟ هیچی نگفت، خندید ... گفتم تو از کجا فهمیدی؟ گفت: چشمات با آدم حرف می زنه ...!
حالا چک در کمال صحت توی گاو صندوقه، چشمای من سر جاشه و جمله علی روی مخ ام حک شده ... اما اگه حقیقت داشته باشه، چرا هیچ وقت نفهمیدی تو چشمام چی می گذره ...؟؟؟
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ -
یاهو
قسم خوردم که اون سوال رو هیچ وقت نپرسم، حتی اگه فکرش مغزم رو نابود کنه ... قسم خوردم به اون روزنه سیاه فکر کنم، واسه وقتهایی مثل الان که چاره ای نیست ... نمی تونم تشخیص بدم که این پلیدی جزئی از منه یا بخشی جدا نشدنی از زندگی ... اما مطمئنم که این من نبودم ... شاید این دور و برا هنوز چند نفر مونده باشن که بتونن گواهی بدن که: "این من نبودم" ... "این من شدم ... "
حالا خیلی ها رو درک می کنم که از روزنه سیاه رد شدند ... شاید اون ها هم به بی آرامشی این روزهای من رسیدند ... شاید اونها هم خندیدند، صفحه های مجله رو ورق زدند و به چیزی فکر کردند که امروز بعد از ظهر، تمام ذهن من رو پر کرده بود ... شاید اونها هم در بهترین لحظه های زندگی شون به روزنه سیاه ایمان آوردند که اگه بدونید روزنه سیاه خیال من چیه، هرگز منو باور نمی کنید؛ هرگز ...
مرسی که تلاش می کنی بودنت رو باور کنم ... ببخش که آشفتگی ها رو ازت پنهون می کنم ...
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ -
یاهو
قرار بود دیروز روز وحشتناکی باشه، اما همه کارهام یک جور خاصی خیلی خوب پیش رفت ... خدایا شکرت ...
امتحان آزمایشگاه مهندسی نرم افزار داشتیم، هانی قبل از امتحان حالش خوب نبود، ازم خواست برم براش خوراکی بگیرم و چون بوفه دانشگاه تعطیل بود، با مهدیه زیر بارون بدو بدو رفتیم سوپر سر کوچه و چیپس و پفک خریدیم ... وقتی برگشتیم دیدیم همه رفتند سر جلسه ... تو راه پله ها کلی زور زدیم که خوراکی ها رو بچپونیم توی کیف مهدیه که نشد و هر کی رفت سر کلاس خودش ... حالا بماند که مهدیه چقدر درگیری از نوع خش خشی داشته تا به زور اونها رو توی کیفش جا کنه و بعدش تازه یادش اومده که خودکارهاش ته کیفش اند ...
دم در، آقای "م" – همکلاسی اردستونم!- یک نگاهی به چیپس و پفکها کرد و گفت: مگه دارین می رین سینما؟ گفتم تازه تخمه هامون تو کیفمونه ... رفتم سر کلاس، نشستم سر جام، همون آقای "م" هم جاش صندلی کناری من بود ... اومد نشست، گفت: یک مشت از اون تخمه ها به منم بده ... که با غرش شدید مراقب روبرو شد ...
بعد از امتحان توی حیاط با بر و بچزی که ترم آخرشون بود کلی عکس گرفتیم ... هانی منو بقل (امیدوارم درست نوشته باشم!) کرد، با کلی احساس که توی صداش بود گفت: "خیلی دوستت دارم عزیزم" احتمالن منتظر بود منم همین رو بهش بگم، اما نمی دونم چی شد گفتم: " چند تا پر چیپس واست نگه داشتیم ..." یکی زد تو گوشم گفت شعور نداری دیگه ...
مهدیه هم سه تا کلمه محبت آمیز!!! رو با جایگذاری و بدون جایگذاری با روش های مختلف نثارم کرد ...! 
رفتم آموزش پیش آقای "ش" که ببینم نگهبانی مون کجاست، دیدم شال گردنم که امتحان قبلی توی سالن امتحانات جا گذاشته بودم رو گذاشته روی دسته صندلی اش ... کلی ذوق کردم، گفتم می شه شال گردنم رو بر دارم؟ سرش رو از روی یک عالمه کاغذ بلند کرد، گفت: مال شماست؟ گفتم بله! گفت یک اسپند واسه خودت دود کن! فکر کنم خجالت کشیدم!!!!
زحل رو ندیدم، دلم برای مهدیه و هانی و آرام تنگ می شه ... بقیه هم خیلی مهم نیستند ...!
+++
دلم نگران صدای نگرانته ... - عجب گیری دادم من! - 
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ -
یاهو
ماشینه از لاین سه، با یک راهنمای راست هول هولکی پرید لاین یک و محکم زد روی ترمز ... دختره با عجله از ماشین پیاده شد و دوید سمت پارک ... دلم یهو ریخت ... هزار جور فکر کردم، دعواشون شده؟ پسره مسافر کشه، اذیتش کرده؟ می خواسته بدزدتش؟ و ...
اما راننده، ماشین رو که پارک کرد، پیاده شد، با یک دستش با دختره بای بای می کرد و با اون یکی با موبایلش از دختره فیلم می گرفت ... از کنارش که رد شدم، شنیدم که می گفت: " این که می بینین عشق منه، امروز دلش تاب بازی می خواست ..." پشت سرم رو نگاه کردم، دختره روی تاب، بین زمین و آسمون، زندگی می کرد، می خندید ...
توی دلم گفتم: "خوش به حالت ..."
یک چیزی نذاشت دیگه راحت نفس بکشم ...
چقدر خواسته های من از دنیا کوچیک، اما دست نیافتنیه ...
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ -
یاهو
روزهای شیرینی هستند، هر چند پر شده اند از بی زمانی های سیاه چاله ای ...! خیلی وقت نمی کنم به حقیقت فکر کنم، اما همینکه توی تاکسی می شینم، تکیه می دم و به آسمون نگاه می کنم، حقیقت مثل یک عقاب گرسنه حمله می کنه به آرامشم ...
به نظر من حقیقت های کوچولوی تلخ، خیلی بدتر از یک حقیقت بزرگ اند ... دست و پنجه نرم کردن باهاشون خیلی سخت تره ... مثل حقیقت شرایط ... مثل حقیقت بودنت در عین نبودنت ... مثل حقیقت جشنواره فیلم فجر که واسه نود و نه درصد مردم یا مهم نیست، یا خوشاینده، اما واسه من سخته ... سخته تحمل کردن همه اینا ... هر چند که حالا یک قدم عقب تر از همه مردم دنیا راه می رم تا موقع فرار به در و دیوار نخورم ... اما خب، چیزی از سخت بودنش کم نمی کنه ... از اینکه دارم "تحمل" می کنم، بدم میاد ...
+++
"حلقه های ازدواج" رو با بر و بچ دیدم ... جالب بود، شاید اگه پیش اون آقاهه ننشسته بودم، سینما رو روی سرم می ذاشتم ...
...
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ -
یاهو
توی ابرای امروز یک چراغ جادو بود ... چشمامو بستم و توی دلم آرزو کردم، چشمامو که باز کردم، دیدم همون ابره، شبیه غول چراغ جادو شده ... خیلی ذوق کردم، اونقدر که باعث شدم دختری که توی مترو رو به روم نشسته بود، برگرده و با تعجب آسمون رو نگاه کنه و متعجب تر از اون، منو نگاه کنه و احتمالن توی دلش بگه: " آخی! طفلک! "
آسمون امروز پر از پرستو بود ... من مطمئنم که اونا پرستو بودند ... اما اون آقایی که صندلی عقب ماشین نشسته بود، بلند گفت: واااااای چقدر کلاغ!!! ولی من مطمئنم که اونا پرستو بودند ...
دیروز آقای "ت" یک لباس خریده بود، یادش رفته بود مارکش رو در بیاره و با همون رفته بود هواپیمایی ماهان ... امروز از پچ پچ ها و خنده های دخترهای اونجا به خاطر مارک لباسش صحبت می کرد، که تا وقتی از جلوی اون آینه قدی رد شده و خودش رو دیده و فهمیده دخترا واسه چی می خندند ... گفتم: یک جوری نشدی؟؟؟ گفت: یک جوری نشدم؟ هزار جور شددددم!!! خیلی خندیدم ... امروز به طرز بامزه ای، بامزه شده بود ... از در که اومد تو، سرشو کرد توی یقه لباسش، فکر کردم سردشه ... اما به قول خودش ریش هاشو از حفظ و تیکه تیکه زده بود ... ! آقای "ت" یکی از اون آدمهاست که نسل مردها رو توی ذهن من از یک جهت نجات داده و از یک جهت نابود کرده ...!
روز شلوغی نبود، اما از مغزم زیاد استفاده کردم ...! و از چونه ام، بس که با پشتیبانی کیان رایانه کل کل کردم و آخرش هم مشکل اونی بود که من می گفتم ... اه، کاش باهاشون سر آنتی ویروسهای سرورها شرط می بستم ...!
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ -
یاهو
امروز تولد علی بود، گشنه از سر امتحان اومدم، یک راست رفتم سمت یخچال که دیدم بعلــــــــــــه، یک کیک به چه عظمت! و قشنگی توی یخچاله! خلاصه که شروع کردم به جیغ و هورا و کف و صوت و اینا که تولد کیه؟؟؟؟؟
بعد هم طی مراسمی عجیب و شگفت! تولد بازی کردیم و کیک رو بریدیم و خوردیم ...
امروز بعد از امتحان مدام این جمله استاد توی گوشم می پیچید که : « مثل اینکه این ترم زیاد ریزش داریم!» البته این رو در حالی گفت که زل زده بود به چشم من، بعد از اینکه برای آخرین بار به محض اینکه گوشی ام زنگ خورد، پریدم از کلاس برم بیرون که پام گیر کرد به صندلی آقای «و» و کل وسایل و موبایل و جزوه و خودکارش با سر و صدای فراوان ریخت روی زمین و من که بی خیال جواب دادن گوشی ام شده بودم، داشتم از زیر صندلی ها، خودکاراش رو جمع می کردم ...! البته اون موقع همش به خودم تلقین می کردم که: « نه! استاد با من نیست! » ... اما هر چی بیشتر فکر می کنم می بینم دقیقن منظورش از ریزش! من بودم ...!
تو راه برگشت، به چیزای عجیب و غریب فکر کردم و نامجو گوش دادم ... به غروب صورتی خورشید هم خیره شدم ... دلم برات تنگ شده ...
پيام هاي ديگران () link شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ -
یاهو
هوس شله زرد کردم، گیر دادم به مامان که درست کنه ... خونمون بوی نذری می ده ...! بوی گلاب و زعفرون ...
امروز به طرز چندش آوری مهربون شده بودم ...! از اون روزها که هر کی هر کاری کرد، به روی خودم نیاوردم که هیچ، اگه راه داشت پا به پاش هر هر می خندیدم ... جالبه که در فواصل زمانیه مختلف همه بهم گفتند : "چقدر خوشگل شدی ...!!!" و در فواصل زمانی مختلف، من لبخند زدم ...!
یک اتفاق دوست داشتنی تو زندگی ام افتاده ... برعکس همیشه، اینبار خیلی ساده به این قضیه نگاه می کنم ... راحت می گیرم تا راحت بگذره ... شاید چون دیگه حس بد "از دست دادن" همراهم نیست ... از آرامش عجیب این روزها هم نمی شه سر سری رد شد ...! هر چند به مرگ هم بیشتر از همیشه فکر می کنم ...
مرسی فائزه، سمیرا، زهره و مهدیه ... مرسی از فکرتون که برای من نوشت و دستاتون که روی کیبورد لغزید ... این ۴ تا کامنت آخر جزء با ارزش ترین های زندگی من بود ... تنکیو وری ماچ!!!! (به زبون زهره نوشتم!)
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸ -
یاهو
دارم کاری رو می کنم که با درونیاتم صد و بیست درصد مغایرت داره ... می گم صد و بیست درصد، چون احساس می کنم شصت درصد از پلیدی این کار، توی وجودمه ...
شیشه خورده ندارم، اما مغز پلیدی دارم ... مثل خانوم "م" یک چیزی نمی گم که تا ته مغزت سوت بکشه، اما مثل خودم کاری می کنم که تا عمر داری یادت نره ...
و این خیلی بده ...
و به انعکاس اعتقاد دارم، هم به فیلم اش، هم به فلسفه اش ... و زیر پاهام له اش می کنم، شاید چون هر چیزی رو که بهش اعتقاد دارم، حداقل یکبار له اش کردم تا اصل بودنش رو حس کنم ... و حالا اصلن از این کار راضی نیستم ... می تونی بفهمی؟
و اینو می دونم که فقط خودم، خودم رو درک می کنم، حتی اگه ساعتها زل بزنی توی چشمام و منو واسه خودم تعریف کنی تا مثلا من فکر کنم که منو فهمیدی و حتی سرم رو جوری تکون بدم که این حس بی وجود توی تو هم جریان پیدا کنه و موقع خداحافظی، احساس مفید بودن بهت دست بده ... می بینی من چقدر پلیدم ؟
حالا همتون به تعداد بارهایی فکر می کنید که با من ساعتها صحبت کردید و من تمام مدت سرم رو تکون دادم و حالا شما ها فکر می کنید که تمام مدت گولتون زدم و این "پلید - پلید" که می گم هم مزید بر علت می شه که به خودتون قول بدید که دیگه واسه من کامنت نذارید و باهام صحبت نکنید؟
اما چرا اینجوری فکر می کنید؟ شاید من دو تا پاراگراف قبل تر به شما دروغ گفته باشم و دیوونه وار دوست داشته باشم که باهاتون بشینم یک عالمه حرف بزنم ...
حالا به قولی که چند دقیقه پیش به خودتون دادید، می خندید؟
می بینین؟ ما انسانها چقدر - چقدر - چقدر راحت از این رو به اون رو می شیم؟
نمی دونم چه حسی بهم پیدا کردید، اما اگه این نوشته ها به یک زبان دیگه بودند و لا به لاشون پر از آیکون های بامزه بود هم همین حس رو بهم داشتید؟
می دونید؟ من امشب یک کار بد کردم و به خاطر همین یک دنیا ذهنم آشفته است ... من به انعکاس اعتقاد دارم و درصد پلیدی ام هم شصت نیست ...!
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸ -
یاهو
نظر موافق یا مخالف ام رو اینجا بیان نمی کنم ... یادمه یکبار که با علیرضا صحبت می کردم، از کلمه "زنهای خراب" استفاده کردم، خیلی با هم سر این کلمه بحث کردیم تا من این باور توی مغزم شکل گرفت که خراب به انسان بر نمی گرده، به شرایط بر می گرده ...
بعد تر ها به این نتیجه رسیدم که شاید من هم توی شرایط مشابه، همین کار رو بکنم ... من و هر کسی که در مقابل این رفتار اجتماعی جبهه می گیره ...
به هر حال بخونیدش، مهم موافق یا مخالف بودنمون نیست، مهم اینه که راجع بهش "فکر" کنیم ... همین ...!
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ -
یاهو
شبیه رد پایی که توی برفها حک بشه،
واسه همون لحظه قشنگی،
اما برفها که آب بشن،
تو هم ناپدید می شی،
حالا فکرشو بکن،
واسه امسال که هیچ برفی هنوز نیومده،
نه تو هستی نه رد پا،
نه حتی یک تصویر قشنگ و سرد،
تا من امروز توی تاکسی،
دلم یک آرزو بخواد،
و غش بره واسه حرف زدن اون آقاهه با پسرش ...
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸ -
یاهو
موزیک "همدرد" داریوش رو گوش می کردم، یاد لحظه ای افتادم که نصف شب با مهدیه رفتیم توی راهرو قطار، هدفون گذاشتیم گوشمون و به بیرون خیره شدیم ... یک مسیر طولانی رو فکر کردیم برف روی زمین نشسته، اما بعد فهمیدیم که رنگ خاک اونجا سفید بوده ...
با مهدیه می شه حرف زد، می شه ساعتها راجع به یک موضوع صحبت کرد، می شه توی سکوت قدم زد، می شه سر گذاشت روی شونه هاشو خوابید ... می شه باهاش هزار بار موزیک "همه چی آرومه" رو گوش کرد ... می شه یک عالمه وقت باهاش خرید رفت، می شه باهاش خندید، رقصید، خوش بود ...
یک حس خاصی دارم، شاید چون روزهای آخر همکلاسی بودنمونه، دلم یک جور خاصی دلتنگشه ... شایدم چون بعد از سالها، تونستم یک دوست واقعی مثل هانی و هاجر و سوگل و منیره پیدا کنم ... یک دوست راست راستکی ...
برای هزارمین بار عکسهامون رو نگاه کردم ... هارمونی قشنگ لباسهای صورتی مون، ژست های عجیب و غریبمون، آخرین عکسها موقع خواب طبقه بالای قطار ...
حالا هم منتظرم تا فردا بشه تا سر آخرین کلاس همکلاسی بودنمون کنارت بشینم و هی خمیازه بکشم و بگم مهدیه خیلی خوابم میاد و تو هی بگی برو نمازخونه بخواب و من نرم و انقدر حرف بزنم که از جزوه نوشتن جا بمونی و ....
ای دختر شیطون، دوستت دارما ...
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸ -