اشــــــــــکها و لبخنــــــــــدها







صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
دی ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢


دوستای عزیزم
وبلاگ قبلی من
تلگراف های من برای خدا
امیر
جلال
حمید
زهره
ساناز
سمیرا
سوگل
سهیل
سیاوش
شهزاد
شکیبا
رضا
علیرضا
فائزه
گیتی
میثم
هدیه
هاجر
هانیه
هیوا
آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

یاهو

عکسها رو می چینم کنار هم ... خنده داره ... فاصله بین حس داشتن و نداشتنت کمتر از پنج دقیقه بود ... اما من انگار که هنوز عادت نکرده باشم، هنوزم خودمو سُر می دم وسط احساس تو ... حتی اگه فقط من بدونم و تو، حتی اگه بین همین من و تو، فقط من به روی خودم نیارم ...

خواستم منکر دلی که برات تنگ شده نباشم ... می خوای منکر پایی که رفته نباشی ... من که می خندم به هر حال ... این ارث نداشته هامه ... از سر خوشی و ناخوشی، این لبخند همیشه نشسته روی لبهام، تنها نقاشی ایه که پاک شدنش نیاز به زمان نداره ...

به سرم که می زنه، همین چند خط نوشته هم زیادیه ...

...

...


 

یاهو

من از این شب، شبِ کابوس، خدا! می ترسم

از هجوم غم ملموس، خدا! می ترسم

یک نفر توی دلم شعر و غزل می خواند

من از این شاعر مایوس، خدا! می ترسم ...

(شعر: مرتضی قاسمی)

+++

می ترسم از این اوضاع خراب که بهناز دلش نمی خواد تو رو به یاد بیاره ... 

خوب نیست 

و چون همیشه/ بی شب بخیر/ خوابیدی ... خنثی

...


 

یاهو

انقدر از اینکه انقدر صبور شدم، خوشم میاد ... انقدر از اینکه نبودنت رو قبول کردم، اما باور نه، خوشم میاد ... انقدر خوبه که یه دل ِ دل آشوبِ آروم داشته باشی ...

84 برای من با یک اتفاق وحشتناک شروع شد، حالا صبوری اون اتفاق، داره از من حمایت می کنه در برابر این خلاء چندین ماهه ... این روزهایی که با یاد تو شروع می شه و با یاد تو تموم، این خیابونایی که خاطره ها رو با احتیاط با من مرور می کنن، این تویی که دیگه نیستی ... این زندگی ای که تکلیفش با خودش مشخص نیست ...

چه فرقی می کنه؟ واقعن چه فرقی می کنه اگه لبخندت دیگه سهم من نیست؟ اگه دیگه این چای لیپتون لعنتی با دستهای تو توی استکان نمی رقصه، اگه شوق نگاه کردنت قسمت من نیست؟ تو باش، تو خوب باش، تو روی این کره خاکی قدم بردار،تو هوس سفر ابدی به سرت نزنه، منم خوبم ...

رفتن همیشه اختیاری نیست/ آدم یه جاهایی رو مجبوره ...

+++

پ.ن: نگاه کردن خوشبختی بعضی آدمها، از دور هم قشنگه، حتی اگه شنیدن حتی اول اسمشون هم قلبت رو مچاله می کنه ...

 

...


 

یاهو

بالاخره بعد از یک ماه استرس، تموم شد ... دیروز دیدن آقای "م" توی پارکینگ بیهقی، انقدر خوشحال کننده بود که از جریمه ی طرح زوج و فرد میدون آرژانتین ککم نگزید ... نامجو "شکوه" رو فریاد می زد و من دورترین راه رو انتخاب کردم ...

آخیش! انسی راست می گه، اون قضیه واسه هر کی که اتفاق بیوفته، صبرش رو زیاد می کنه ... حالا صبر من به اندازه یک شهروند با اخلاق! زیاد شده ...

یکی از لذت بخش ترین لحظه های زندگی اینه که با بچه خواهرت بری پارک! به خدا راست می گم! اونم توی چه وضعی! بارون در حد تیم ملی بباره و تو و اون روی قو های دریاچه از خوشحالی جیغ بکشین ...

یک آن به دور و برم نگاه کردم و سوالی که توی مغزم بود رو رادین ازم پرسید: "پس چرا هیچکی تو پارک نیست؟؟؟؟؟"  در واقع فقط من و رادین بودیم و مسئولای وسایل بازی که اونا هم همگی جمع شده بودن توی کیوسک بلیط فروشی و با تعجب من و رادین رو نگاه می کردن ... تاب بازی هم حال داد البته ...

+++

ولی من نوش داروی بعد از مرگ سهراب نمی خوام!

یک تشکر ویژه از خواننده ویژه ای که نظر خصوصی می ذاره برام ... خیلی ماهی، خودتم می دونی ... قلب

 

...


 

یاهو

این روزها، هی یک تصویر بد میاد تو ذهنم، هی سعی می کنم از ذهنم دورش کنم، هی به خودم می گم: "خر نشو باز بهناز!" هی خر می شم باز!

سفر یزد هم که به خوبی و خوشی برگزار شد، خیلی خووووب بود به نظرم، کلن احساس می کنم با همه سفرهای این چند وقته فرق می کرد ...

شاید چون یکی از مهمترین قسمت هاش، حضور هیوا و علیرضا بود ... یعنی الان که دارم اینا رو می نویسم، دلم لک زده برای اون پشت بوم و هوای خنکش و پانتومیم بازی کردن و موزیک گوش دادن و آواز خوندن و از اون چیز بدا ! :)

+++

یک قدم فیلی به عقب برداشتم، شاید باید مسیرم رو عوض کنم، نمی دونم! فقط می دونم این نقطه ای که وایسادم، اشتباهیه ... گاهی وقتها فکر می کنم که باید همه احترام و عشقم رو بذارم روی دوشم و از یک راه دیگه برگردم ... فقط این سوال لعنتی، این سوال لعنتی، داره مغزمو می جوه، بدجور!

به پایان شب من رسیده ز تو / که صد صبح روشن دمیده ز تو

:(

 

...


 

یاهو

زندگی این روزهام، بدون مکث پر شده از تاخیر ...

تا حالا شده ساعت 7:45 دقیقه صبح، در حالی که ساعت 8 باید سرکار باشی، روبروی تابلوی "قلعه مرغی" گو گیجه بزنی؟ واقعن نمی دونم چی شد که امروز جاده پیچید، اما من مستقیم رفتم توی تونل توحید و به امید یک دور برگردون توی نواب، خروجی ها رو هم رد کردم و نزدیک مزار عزیزانمون پیچیدم توی یک فرعی! به هر حال توی اون شرایط، تابلوی به سمت خیابان حسنی! به نظرم از تابلوی به سمت بهشت زهرا بهتر بود ...

باور کنید یکی از لذت های زندگی، وقتیه که توی ترافیک گیر کردی یا مثل من خودتو انداختی تو دل ترافیک، به مدیرت زنگ زدی که دیر می رسی و خلاص! حالا با خیال راحت می تونی از هوای خنک صبح و صدای موزیک و رانندگی لذت ببری! باور کنید!

امروز با ساعت پنج دقیقه جلوی بالای ورودی تونل توحید هم حال کردم! گویا شهردار محترم تهران هم فهمیده که باید ساعت این مردم رو جلو کشید ...

اصلن می دونید چیه؟ آقا جان من امروز با تونل توحید خیلی حال کردم ... چون دومین بار بود که از توش رد می شدم و یاد اولین بار که با بچه ها می خواستیم بریم شیراز و من کلی ذوق کرده بودم افتادم!

+++

بایدها و نبایدهای من، تا هم اکنون از امروز:

باید به اون طرف قضیه هم حق بدم (اوه! چه کار سختی!)

باید محتاط تر باشم (می تونم!)

نباید با آدمهای توی خیابون چشم تو چشم بشم (ام م م م )

خودکار آبی ام هم تموم شده! (امروز می خرم)

 

 

...


 

یاهو

ول نمی کرد! هر چی ماسک صورت بلد بود پشت سر هم می گفت ... هر چند که از صحبت کردن با غریبه ها بیزارم، ولی چون خانومه خیلی شبیه مامان منیره بود، از قاطی کردن سیب و عسل و جوانه گندمش داشتم لذت می بردم و البته دلم می خواست اون دختر بچه هه که یک عالمه کتاب قصه روی پاش بود و داشت احتمالن برای هزارمین بار داستانهاش رو برای مامان بی حوصله اش می خوند رو صدا بزنم تا برام قصه بخونه ...
تحمل کردن جو آرایشگاه، فقط پنج دقیقه اولش آسونه، بعد که کم کم خودت رو بین یک عالمه حرف خاله زنکی می بینی، ثانیه به ثانیه اش سخت می گذره ...

- شوهرم شیش صبح که رفت سر کار، دوباره برگشت در زد، در رو که باز کردم، گفت خیلی موهاتو کوتاه نکنی ها !!!

اینو اون دختره که تا بنا گوشش خط چشم کشیده بود، به خانم "س" گفت ... بعد من تصور کردم اگه جای دختره بودم، می گفتم: "برو بابا!" و در رو روی شوهرم می بستم ...! اوه! چه خشانت بار!

بعد دیگه همه شروع کردند، آره شوهر من اینجوری، شوهر من اونجوری ... البته بعضی وقتها هم شوخی هاشون بالای هیجده سال می شد، یکی دو تا از این دخترهای تازه شوهر کرده سرخ و سفید می شدن و مسن تر ها قهقهه می زدن ... یاد فیلم یه حبه قند می افتادم ...

+++

جلوی موهامو کوتاه کردم، امین می گه شکل بچگی هات شدی ... شکل اون موقع ها که خودش موهامو کوتاه کرد ... مامان چه صبری داشت خـــــــــدا ... :)

+++

اتفاق خوب این هفته من، مربوط می شه به دوباره همکار شدن من و زهره ... خیلی خوشحالم، خیلی ... مخصوصن بعد از اون همه استرس و شیطونی ...

+++

دلم اتوبان گردی با صدای رعنا فرهان می خواد ...

 

...


 

یاهو

بعد من می خوام به اون نگاه سرد، لبخند نزنم، نمی شه ... می خوام یادم بره خوبیهاشو، نمی شه ... می خوام بگم: "ببین! بی خیال! ادا اصول در نیار واسه من، من بی خیال شدم"، نمی شه ...

می خوام یادم بره تلخی هات رو، نمی شه ... می خوام داد بزنم: "تموم شده" رفتارت رو که می بینم، می بینم نه هنوز، انگار واسه تو تموم نشده ....

می خوام بفهمم دلیل این کینه شتری ات رو، نمی نفهمم ... می خوام هی نباشم، وقتی بر می گردم، عوض شده باشی، بر می گردم ولی تو عوض نشدی ....

می خوام بدونم تو کدومی؟ اینی؟ اونی؟ اون یکی ای؟ پارسالیه ای؟ امسالیه ای؟ نمی دونم!

می خوام یک روز، از دور که میای، چشمای تارم دوتا ببینتت و من یک نفس راحت بکشم ... می خوام دو تا بشی ... نمی شی ... 

تمومش کن ...

 

...


 

یاهو

ساعت پنج و نیم عصر بود، تقریبن نصف بچه های شرکت رفته بودن، انگار وقتی از حجم آدمهای در حال نفس کشیدن ساختمون کم می شه، فضا سنگین تر می شه  ... 

گوشی رو که قطع کردم تا قرارمون رو بهم بزنم، ساعت چهار و نیم هم نشده بود، صبح ازم پرسیده بود: "امروز چه کاره ای؟" منم گفته بودم: "کار خاصی ندارم" و  در جوابش گفته بود: "پس همون جای همیشگی، همون ساعت همیشگی" و صحبتمون به "باشه" گفتن من و خداحافظی هول هولکی اون ختم شده بود ... 

بهانه آوردم که کارم بیشتر طول می کشه و اون هم قبول کرد، به دو دقیقه نکشید که آقای "و" ازم خواست برای اصلاح گزارشش بیشتر بمونم ... آخ که من نشد یه بار دروغ بگم و دروغم سرم  نیاد ...

درهم بودم، از واحد ما فقط آقای "ر" پشت میزش بود و خانوم "م" ... منم مثل روح سرگردان، توی تاریکی سالن قدم می زدم و فکر می کردم، هراز گاهی هم ایمیل ام رو سند/ریسیو می کردم ببینم بالاخره این گزارش آقای "و" رسید یا نه ...

رفتم واحد روبرو برای خودم چای بریزم، نرسیده به در آبدارخونه، ویبره موبایلم رو از تو جیبم حس کردم، اس ام اسش اومد که :

"  جلوی داروخونه جات خالیه " 

به ساعت نگاه کردم، روی شیش بود ... 

چای به دست، روی اولین پله  راهرو نشستم و  به این فکر می کردم که چی جواب اس ام اس رو بدم، آقای "ض" با عجله اومد بیرون و دکمه آسانسور رو زد، چند ثانیه طول کشید تا سنسور فعال بشه و چراغ راهرو روشن بشه، با تعجب یه نگاهی بهم انداخت و گفت: "پس چرا مثل کارگرهای در حال اعتصاب، اینجا نشستی؟"

نه منتظر عکس العمل من شد، نه جوابم، معلوم بود دیرش شده، منتظر آسانسور هم نشد حتی، با لبخندی که از گوله نمک شدنش روی لبهاش بود، با عجله از پله ها رفت پائین ...  

اینکه من یه جایی از زندگی ام که می رسم، دلم فرار می خواد، دلم تنهایی می خواد، دلم ندیدن می خواد، خیلی بده ... اینکه طفره رفتن بلد نیستم، خیلی بده ... 

اس ام اس رو با یک آیکون لبخند جواب دادم، چای نصفه خورده شده رو روی میز گذاشتم، شال گردنم رو محکم دور گردنم بستم و از شرکت اومدم بیرون ...

جلوی داروخونه، جای خالی من، با یک خانوم پیر که واکر به دست ایستاده  بود، پر شده بود ...

 

...


 

یاهو

نا پرهیزی کردم باز، دلتنگ شدم باز، نوشتم باز ...

خدایا، دلتنگی بدترین حسیه که خلق کردی، آدم نمی دونه چکار کنه این جور وقتها، کاش فقط یه روز می اومدی روی زمین، یک متری کسی که دوستش داشتی می نشستی و با حس نداشتنش کنار می اومدی، اونوقت حداقل می فهمیدی بعضی چیزا که خلق کردی، عین زهرمار توی حلق آدم ریخته می شند ... 

- بی خیال ...

من که این همه مدت سکوت کردم، این روزها و شبهای دلتنگی هم روش ...

ولی خیلی بده آدمی رو که حکم بت داره واسه یک عالمه آدم، بی نقاب دیده باشی اش و بخوای مثل بقیه بهش نگاه کنی ... و بدتر از اون، اینه که حس تنفر و عشقت از اون آدم به یک اندازه باشه ...

دیگه این نخ سیاه دور انگشت کوچیکه دستم هم، طاقت این همه نفرت رو نداره ...

+++ 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو،

که این یخ کرده را از بی کسی "ها" می کنم هر شب ... 

 

...


 

یاهو

گاهی وقتها آدم بین معنی واژه ها، حیرون می مونه ... موضوع فقط نسبی بودن خوبی و بدی نیست، موضوع تفاوت و تفاهمه ...

تا وقتی چشمت تو چشم کسیه، تا وقتی می دونی که هست، احترام نگه می داری، ولی همین که صدای خداحافظی رو شنیدی، یادت می ره حتی که حرمت خنده ای رو نگهداری که خودت روی لبهاش نشوندی ...

نه دلگیرم، نه ناراحت ... متعجم از مظلوم نمائی هامون در حالی که مظلوم نیستیم ... وقتی دلت به اندازه پلنگ سنگیه، لباس بچه آهو رو نپوش ...

...


 

یاهو

دوست داشتین یک دست و یک پا نداشتین، ولی 9 آذر دنیا می اومدین؟؟؟؟

تولدم مبارک، ایشالا به هر چی می خوام برسم و کیک صد سالگیم رو بخورم! عاشقمم!!!! نیشخند

...


 

یاهو

"نگاه بی تفاوتت دوست داشتنیه! "

اینو آقای "ت" وقتی روی تراس واحد نگین اینا وایساده بودم و داشتم از سرما به خودم می لرزدیم و بارش برف رو نگاه می کردم بهم گفت ... در واقع رفته بودم اون طرف که برای خودم چای بریزم، اما منظره تراس اون واحد یه جورایی منو سمت خودش کشوند، منم دستهام رو دور لیوان چای گذاشتم و رفتم روی تراس ... 

توی شرکت ما، توی دو حالت می تونی استرس بگیری، یکی اینکه از پشت میزت بلند بشی و خط تلفن ات رو روی یکی از همکارا دایورت نکنی یا یک دفعه چند تا از همکارا با هم از پشت میزشون بلند بشن و خط هاشون رو بندازن روی خط تو ...

من روی تراس وایساده بودم و چون فکر نمی کردم انقدر طول بکشه، خط ام روی کسی دایورت نبود ... 

" نگاه بی تفاوت مگه دوست داشتن داره؟"

این جواب من بود که البته جواب جالب تری بهم داد و رفت ...

وقتی برگشتم پشت میزم، آقای "ت" خط ام رو روی خودش دایورت کرده بود و یک شکلات هم کنار کیبورد گذاشته بود ...

این روزها دارم به این نتیجه می رسم که همه پسرهای دوست داشتنی دنیا، یا ده سال زود به دنیا اومدن، یا دیر !!!

خدایا کَرَم ات رو شکر! کِرم ات هم که جای خود دارد !!!

 

...


 

یاهو

بچه که بودیم، وقتی یکی دفترمون رو خط خطی می کرد، ناراحت می شدیم، قیامت به پا می کردیم، حالا یکی از راه می رسه، روح و احساسمون رو خط خطی می کنه، ناراحت هم بشیم، سکوت می کنیم و گاهی لبخند می زنیم حتی ...

از این همه آدم که چشماشون رو روی همه چیز می بندن و به راحتی به خودشون اجازه می دن که له ات کنن، بدم میاد ...

انسانم آرزوست ،

آن سانم آرزوست ...

...


 

یاهو

این هفته خیلی عجیب و غریب گذشت ... البته بیشتر غریب بود تا عجیب ... یک وقتهایی دیگه آدم حس جنگیدن با بدی های زندگی رو نداره، می گه گور بابای دنیا و عقب نشینی می کنه ... من این هفته از سکوت خودم تعجب می کنم و از نجنگیدنم ... دلم می خواد یک چند وقتی توی یک محفظه دور از همه آدمها باشم، دور از همه صداها، نورها ... ولی خب یک سری جریان های زندگی رو نمی شه رها کرد و توی اون محفظه رفت ...

سر از یکی از نوشته هام که آبان 85 نوشته بودمش در آوردم ... حس اون روزهام تقریبن مثل الان بود اما زندگی الانم هیچ شباهتی به اون موقع ها نداره، روزی که اون نوشته رو نوشتم، تازه خبر بیماری خاله جون رو شنیده بودم، خیلی ناراحت بودم و داشتم با مغزم توی اتاقم کلنجار می رفتم ... تا حالا این کار رو نکردم، اما برای اولین بار، می خوام یکی از نوشته های چند سال پیشم رو اینجا کپی کنم:

یاهو

تکیه می دم به صندلی، نور مانیتور می خوره تو صورتم … چشمامو می بندم … سعی می کنم آخرین باری که دیدمشو یادم بیارم … ولی همش آخرین خوابش می یاد جلوی چشمم …  شاید بیستمین باره که افتخاری داره صیادشو می خونه …

« چون آهوی سرگشته به هر گوشه دوانم، تا دام در آغوش نگیرم، نگرانم … »

« انا انزلناه فی لیله القدر … »

یادم نمی یاد کجا و چطوری و کی این سوره کوچولوهای قرآن رو حفظ کردم … خانم تخت بقلی می گفت اگه ده تاشو بخونی، مریضت درد نمی کشه … یاد اون روزا می افتم، سر آنژوکت وصل کردنای مامان، تند تند سوره قدر رو می خوندم و حالا می خونمش برای … ده تا که تموم می شه، دوباره از اول، گاهی وقتام که حواسم پرت می شه، با آواز افتخاری قاطیش می کنم …

« خدایا، درد نکشه … درد نکشه … درد نکشه … »

- بابا چرا تو تاریکی نشستی؟

- خاموشش کن بابا …

به زور سرمو از زیر دستاش می کشم بیرون … موهامو محکم می بوسه و سرمو ول می کنه …

- بابا آهنگ گوشیمو عوض می کنی؟ می ذارم تو جیبم، صداشو نمی شنوم …

( می دونم که این بهانه اییه برای صحبتهای هر شب من و بابا … )

- من که یادتون دادم … چشم ...

- بابا درساتو می خونی؟ کنکورت کیه؟

( یادش به خیر … هاجر این طرز حرف زدنای بابامو دوست داره … اول همه جمله هاش می گه: بابا )

- می خونم … 3 آذره ( مصلحتی بود …! )

موقع بیرون رفتن از اتاق، چراغو روشن می کنه و می ره …

خنده ام می گیره … پا می شم برم خاموشش کنم، بی خیال می شم … نمی خوام فکر کنه دخترش افسردگی گرفته … می تمرگم سر جام!

« از دوری صیاد دگر تاب ندارم، رفتست قرارم … »

پیشونیمو می ذارم رو میز …

« ولعصر … ان الانسان لفی خسر … »

« خدایا، صبر بده … صبر بده … صبر بده … »

« ای برده امان از دل عشاق، کجایی … ؟ »

(چهارشنبه - 3 آبان 85)

 

...


 

یاهو

کاش آدمها بی ریا و رها بودند

و فرهنگ و هنجارشون با طبیعتشون هماهنگ بود

و ابراز علاقه و دوستی مسئله پیچیده ای نبود ...

...


 

یاهو

"در حلقه رندان"، محفل برگزاری شب شعر طنز، همیشه برای من علاوه بر اشتقیاقم برای شنیدن شعر طنز، حس نوستالژی خاصی داشته ... یعنی مطمئنم که این حس، برای همه اونهایی که از سالهای 80 - 81 ، (اون زمانهایی که طنزپردازانی چون آقای زرویی نصر آبادی، رضا ساکی، مهدی استاد احمد، رضا رفیع، جلال سمیعی، شهرام شکیبا و خیلی های دیگه برامون شعر می خوندن) تا الان پیگیر این برنامه هستند وجود داره ...

خدائیش حس عزیزی هم هست ... شاید همین حس، دلیل محکمی باشه برای کسایی که آخرین یکشنبه هر ماه توی تالار اندیشه جمع می شند ... چهره هایی که خیلی هاشون آشناست ...

اینا رو گفتم که بگم خیلی دلم می سوخت وقتی می دیدم که این ماههای آخر، مخصوصا برنامه های سال 90 "در حلقه رندان"، ظاهرا برگزار می شه، فقط به این خاطر که برگزار شده باشه! که بشماریم: 86، 87، 88، 89 و حالا این ماه که رسیدیم به 90 امین ماه برگزاریش ...

عدد بده!

ماه بعد هم می شه 91 امین ماه برگزاریش ... چه حیف که این محفل دوست داشتنی هم  خودش رو درگیر عدد ها کرد یا شاید هم درگیرش کردند!

خلاصه که دیده بودیم که چند ماه در میون، مجری عوض بشه، دیده بودیم که شعر های تکراری خونده بشه، دیده بودیم که آقای مجری جدید، برخلاف مجری های قابل قبلی، هی بخواد غزل غزل بلدیاتش رو به رخ تماشاچی بکشه و ندونه از کل برنامه دو ساعته، بیست و پنج دقیقه اش رو داره با این کارش تلف می کنه! دیده بودیم که وقت به بعضی شاعر ها نرسه و بروند تو صف ماه آینده ... اما خدائیش ندیده بودیم که برنامه فروخته بشه!

این ماه به واقع " در حلقه رندان" فروخته شده بود! از چند و چون قیمتش که خبر نداریم ... اما از دل بغل دستی هامون که خبر داریم! از نچ نچ آدمهای نشسته در سالن که خبر داریم ... از تشویق های اعتراضی تماشاچی ها که خبر داریم! از آدمهایی که به نشانه اعتراض سالن رو ترک می کردن که خبر داریم ... از تذکر ندادنهای آقای مجری که خبر داریم (که حتم دارم اگه هنوز شهرام شکیبا یا حسین سجادی یا حتی مجری های اون زمان، آقای کاردان یا آقای ملک مطیعی مجری بودند، خوب بلد بودند جلوی خالی شدن صندلی ها رو بگیرند)، از توهین شدن به شعورمون که خبر داریم ...

آقا اینا چند، اونایی که تو جیب شما رفت، چند؟ کدومش به کدومش می ارزید؟ خدائیش نمی ارزه تلاشهای هنرمندانی که باعث تولد و رشد این برنامه شدند رو نادیده بگیرند و برنامه رو دو دستی تقدیم کسایی کنند که اگه یکی از همین روزها، در این برنامه رو هم تخته کردند، ککشون هم که نمی گزه هیچ، می گردند یک پاتوق دیگه پیدا می کنند که توش رخنه کنند ....

خلاصه که آقا اعتراض دارم! اعتراض! دلم برای صدای خنده و تشویق تماشاچی های یکشنبه های آخر ماه * تالار اندیشه تنگ شده ...

*: اوایل یکشنبه های اول هر ماه بود!

+++++

یک نظر تو سایت دفتر طنز گذاشتم که برام بس بود اگه فقط یک نفر از برگزار کننده های در حلقه رندان می خوندش ... دوستان لطف کردند و با سانسور نظرم رو روی سایت گذاشتن ... واقعن ممنونم از لطف دوستی که نوشته ام رو برای نمایش روی سایت تائید کرد ... راستش وسط این دنیا دنیا آزادی بیان که داریم! همین که متن اعتراض یک تماشاچی  معترض روی سایت بره، کما اینکه با سانسور همراه بوده هم جای شکر داره ...

آقا! مرسی، دست شما را با حفظ شئونات اسلامی، می فشاریم ...

 

 

...


 

یاهو

اتفاق!

اتفاق گاهی وقتها یک حادثه عجیب و غریب نیست ... اتفاق یعنی حرفهای دیشب ... وقتی در مقابل چشمهای پر از اشکت، فقط تونستم نگاهت کنم ... وقتی اشکت ریخت و اتفاق، اتفاق اقتاد!

بعضی وقتها زندگی اونجوری که به نظر می رسه پیش نمی ره، بعضی وقتها دقیقن اونچوری پیش میره که به نظر نمی رسه! یک نفر میشینه رو به روت و آروم آروم اعتراف می کنه، بعد تو وسواس زمان می گیری، اون حرف می زنه و تو هی پیش خودت میگی: یک سال و نیم پیش؟ یک سال و نیم پیش کی می شده؟ خرداد پارسال؟ اردیبهشت؟" بعد دلت می خواد یک عالمه سوال ازش بپرسی، ولی خب خره، قراره نیست این وسط حس کنجکاویه تو ارضا بشه، آرومش کن، آرومش کن ...

بی اغراق، حرفهای دیشب یک دوست، منو بد جوری تکون داد، یعنی منو پرت کرد وسط سه - چهار سال پیش ... من روی چیپس ها سس می ریختم و در مقابل سوال: "حالا من باید چکار کنم؟" اش  سکوت کرده بودم ...

احمقانه ها به این دلیل پیش میان که وقتی باید فکر کنیم، احساس می کنیم و وقتی باید احساس کنیم، فکر می کنیم ...

دیشب، من و این خیالات و نور ماه، بساطی با هم داشتیم، کمپرس !

 

...


 

یاهو

یه چیزایی رو نباید بلند بلند گفت، یه قرارهایی رو باید تنهایی با خودم بذارم، یه روزهایی هست که حتی گذر زمان نمی تونه باعث بشه که یادآوریشون لبخند روی لبهام نیاره ... یه خاطره هایی  هست که نمی دونین چقدر دلم می سوزه از دور بودن ازشون ...

اما خب چه می شه کرد؟ آدمیزاده ... تا یک جای قصه رو دوام میاره، تا یه روز خاص صبوری می کنه، تحمل می کنه، سکوت می کنه، نگاه می کنه ...

بعدش اگه مثل من باشه، می زنه همه چیز رو خط خطی می کنه ...

من حالم خوبه ها، قاطی نکردم، می نویسم که یادم بمونه، البته ننویسم هم یادم می مونه، ولی می نویسم که بعدها از خودم نپرسم که چی شد که یه شب که ماه توی آسمون باریک بود، آسمون تاریک بود، من از هجوم نور ماه در امون بودم، یک شب که همه چیز خوب بود و از سرما خوردگیم هم جز یک کوچولو گلو درد باقی نمونده بود، یهو مسیرم رو عوض کردم ...

من اسمش رو می ذارم "وفاداری"، هر چند که کسی ازم اینو نخواسته بود و منتی براش ندارم ... حتی اگه احمقانه به نظر برسه که به نظر هم می رسه ... وفائی که این روزها اندازه یک ارزن ارزش نداره ... اسمش رو می ذارم "وفاداری" چون خاص آدمهائیه که ارزشش رو دارند، که ارزشش رو داشتی ...

اگه یه روز مسیرت از این طرف ها خورد، اگه از وسط این کلمه ها سر در آوردی، جون بهناز واسه یه بارم شده خودتو به کوچه علی چپ نزن، بخون و بدون که برای خودت نوشتم ...

توی جاده بود فکر کنم، یا قبل تر از اون روی پله ها، که با خودم گفتم:

" وقتی نگاهت رو نمی خونه،

وقتی سکوتت رو نمی شنوه،

وقتی حضورت رو رد می کنه

رهاش کن بهناز، رهاش کن، رها شو ... "

خیلی گذشته از اون لحظه، یعنی خیلی گذاشتم که از اون لحظه دور بشم تا بتونم تصمیم بگیرم ...

حالا انگار وقتشه، بسه صبوری، حالا وقتشه برای قطاری که خیلی وقته از این شهر دور شده، دستی تکون بدم ... حالا وقتشه شاید که یک نفس آروم بکشم، به قدم زدن ادامه بدم، به فکر نکردن برسم ...

یکی از همین روزها دل نبستن رو یاد می گیرم ...

 

...


 

یاهو

سلام به همگی!

ماتم کده رو خیلی وقته تعطیل کردم، ولی واقعن فرصت اینجا نوشتن رو نداشتم ...

مرسی از همه دوستهای خوبم، که با کامنت های خصوصی و عمومی شون به من روحیه دادند ...

اینجا، چند وقته که شبیه همیشه نیست ... همش یک عالمه اتفاق خوب با هم می افته، یا همش چند تا اتفاق خوب می افته و یک اتفاق بد میاد گند می زنه به اون اتفاق خوبها، یا کلن خدا می ره تو کار عام الفیل و اینا و هی از اون بالا سنگ می زنه تو مغز ما و خلاصه که روز بی بهانه واسه ما نذاشته ...

جهت ثبت در خاطرات هم از تولد زهره و فائزه در رودهن بگم که خیلی خوش گذشت و جهت سوختن دل علیرضا هم باید بگم که از دفعه قبل هزار تا بیشتر خوش گذشت !!! سوختی؟ سوختــــــــــــــــی؟؟؟؟

دقیقه به دقیقه سفرمون رو دوست داشتم، مرسی از دوستهای دوست داشتنیم که باعث شدند کل این هفته رو روی ابرها سپری کنم، چون پر استم از انرژی ... (این استم رو دقیقن همون استم بخونین و فکر نکین که غلط املائیه !!!)

امروز هم تولد مامانه ... منم طبق معمول کله سحر زنگ زدم بیدارش کردم  و تولدش رو تبریک گفتم ... فکر کنم خودش بدونه که خیلی دلم می خواست الان پیشش بودم، گفتم شما ها هم بدونین ...!

من خوبم، شما هم خوب باشید ...

 

...


 

یاهو

توی راه پله، بین آقایون همکار بحث مفصلی درباره ی اینکه با چی صورتشون رو اصلاح می کنن هست! و اینکه هفته ای چند بار و چه کار کنند که جوش نزنن؟ از روی صداهاشون می تونم تشخیص بدم که الان کی داره صحبت می کنه و انقدر بلند صحبت می کنن که صداشون تا اتاق من هم میاد، حالا دیگه می دونم مارک محاسن تراش! کدومشون چیه! (یادم باشه واسه کادوی تولدشون!)

اتاق بقلی هم خانوم "ل" خفه کرد ما رو از بس با دوستاش در مورد ساعت قرار استخرشون تلفنی صحبت کرد ...

آقای "ع" هم از صبح که نه، از وقتی اومده یک جوری خودشو می رسونه اینجا که سر حرف رو باز کنه و حرفی زده باشه و حرفی شنیده باشه و بره ...

اون یکی اتاق هم بحث داغه بین بچه ها که امروز فیلم  "جرم" رو ببینند یا "ورود آقایان ممنوع" ... هراز گاهی یک صدایی از اون همهمه بلند می شه که "بهناااااااا، تو نمیای؟؟؟" [انقدر بدم میاد یک نفر منو صدا کنه و اون ز آخرش رو تلفظ نکنه!] - نه خوش بگذره [ این جواب منه ]

خیلی دلم موسیقی و جاده می خواد ... دیروز که "الف" از آرزوهاش برام گفت، از جمله هایی که با "دلم می خواد ..." شروع می شد، تو دلم گفتم: "واقعن خوش به حال آدمهایی که فکر می کنن به آرزوهاشون می رسن ..."

به ماتم کده بهناز  خوش اومدین ...!

 

...


 

یاهو

یک عالمه کلمه از ذهنت رد شد و بدون یک ذره سانسور، دو دستی تقدیم من کردی ... انقدر گفتی و گفتی تا بالاخره شکست ... من دستمو روی دهن بهناز پرخاشگر ذهنم گذاشته بودم که یک وقت نگه اون چیزی رو که شنیدش از پا مینداختت ... سکوت کردم تا اون لحظه که صدای شکستنش اومد ...

[ دیدی دلم شکست

از دست کودکی که ندانست قدر آن،

افتاد بر زمین ...

دیدی دلم شکست؟ ]

چه بی معرفتید آدمها ... منم و یک تیکه از دلم که هراز گاهی یکی میاد با حرفهاش میشکنتش و می ره ...

تموم اون مدت من و پنجره شرکت و خیابون ولیعصر، با هم سکوت کردیم ... تموم اون مدت و حتی الان، فکر اون تصمیم احمقانه از ذهنم دور نمی شه ... تموم اون مدت رو با بقض توی گلوم زندگی کردم، با تاریکی و صدای نامجو ...

حالا اومدی می گی "چی شده به تو ؟"

چیزی نشده به من ... یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم خدا معجزه هاش رو ازم گرفته ...

تقصیر من نیست اگه صدا ها از ذهنم پاک نمی شه ... اگه ذهنم یک نیو فولدر برای تک تک تصویر هات ساخته ... اگه سکوتم کشدار شده و اگه نگاهم دیگه چیزی رو باور نمی کنه ...

تقصیر توست که یادت نمی مونه چی گفتی و هیچی نشنیدی ...!

++++++

به همین زودی ها ! باور کنید به همین زودی ها ! صدای تیک تاکش رو دارم میشنوم ...

 

...


 

یاهو

باید یک فکری بکنم برای روزهایی که دمغ ام ... برای وقتهایی که دلم حرف زدن نمی خواد، برای ساعت چهار و سی و سه دقیقه های صبح، برای نور ماه ...

باید یک دوست سکوت پیدا کنم› یکی که مجبور نباشم براش توضیح بدم چیزی رو، یکی که نخواد توضیحاتش رو مدام از لای لاله های گوشم رد کنه، حرفی نباشه، سکوت باشه، با هم قدم بزنیم و سکوت کنیم، با هم موسیقی گوش کنیم و سکوت کنیم، فیلم ببینیم و سکوت کنیم، چای بخوریم و سکوت کنیم ... حرف نزنیم و سکوت کنیم ...

برای این روزها که دلم می خواد فقط موزیک "بگو بگو " ی نامجو رو گوش بدم بابد یک فکری بکنم ...

دلم لک زده برای یک تصمیم گیری احمقانه! کاش یک دوست احمق هم داشتم که با هم کارهای احمقانه می کردیم و می خندیدیم ...

دمغی شده ام کمپرس ...

 

...


 

یاهو

آقای "ظ" جدیدن یک مدلی یاد گرفته منو صدا می زنه، می گه: " بهنا آ آ آ آآآآ ززززز" یک چیزی تو مایه های : "بیا" گفتن گوگوش، وقتی موزیک جاده رو می خونه و می گه: " جاده؛ فریاد می زنه: بیــــا آآ آ آ آ آآآآآآآ " ... حالا اگه تونستین تصور کنین منظورم چیه که هیچی، اگه نه، باید بدونین که من نمی تونم با خودم شکلک بسازم تا متوجه تون کنم که آقای "ظ" منو چه جوری صدا می زنه ... خلاصه که آقای "ظ" منو اینجوری صدا می کنه و من یک عالمه اون "زززززز" های آخرش رو دوست می دارم. تازه برق حرص خوردن خانم "ف" و حتی آقای "ر" رو هم که می بینم بیشتر دلم قنج می ره! چون به هر حال من درصد بالایی از بدجنسی رو توی خودم مشاهده می کنم ...

این روزها دختر سرخوشی شدم کمپرس! نه از بابت دل خوشی هام که البته به قول شاعر "دل خوشی ها کم نیست" بیشتر بابت اوضاع مغزی که به شکل جالبی درگیری ها رو ازش دور کردم ... می مونه اون بخش دل تنگی ها که کمتر میاد سراغم، اما وقتی میاد، هیچ جوری نمی شه سرش رو با چیز دیگه ای گرم کرد ... 

مثل اون شب که جاده رودهن منو همین طور بی پروا توی خودش حبس کرده بود ... من سعی می کردم جلوی هجوم خاطره ها رو بگیرم و نمی شد، تا اینکه شانس آوردم که زود پیچیدیم توی "مهر آباد" و من از رد پاهات فاصله گرفتم ...

آهان! همینه! "رد پاهات " یعنی کل این دلتنگی ها مربوط می شه به رد پاهایی که توی این خیابون و اون جاده و حتی اون پله برقی حک کردی ... یعنی از جاده قم - تهران بگیر تا آریاشهر و ونک و همین سر کوچه شرکت! فقط بی انصاف به تقاطع بلوار کشاورز و فلسطین که می رسم، دیگه فقط رد پا نیست که سر به سرم می ذاره ... رد نم نم بارون و عطر روی شال گردنم و گرمی دستی که روی صورت یکی دیگه پیاده شد و اوووووه یک عالم بهونه برای دلتنگی ... 

حالا فکرش رو بکن، من هر روز از وسط پاره خط شرکت - خونه، با چه حالی مواظبم که پام رو روی رد پاهات نذارم ...

من اینجوری ام دیگه! سر خوش و سر مست و دلتنگ ...!  

 

...


 

یاهو

سفر به انزلی جزء بهترین و بهترین و بهترین مسافرت هام بود ... خیلی زیاد بهم خوش گذشت ...

مرسی از همسفرهای گلم و مرسی علیرضا به خاطر همه چـــــــــــی ... عالی بود ... 

+++

١. حیف که تک تک لحظه هاش رو نمی شه اینجا نوشت، چون مزه اش از بین می ره ...

٢. همه سفر یک طرف، قایق سواری روی مراداب انزلی یک طرف ...

٣. بازم قایق سواری روی مرداب انزلی یک طرف و بازی مافیا تا پنج صبح یک طرف ...

۴. بازی مافیا یک طرف و چهل ثانیه آخری که از مرداب برگشتیم یک طرف ...

۵. همه اینا یک طرف و دلتنگی الانم یک طرف ...

آی

لاو

یو

پی ام سی !!!

 

...